از عشق هم گاهی پریشانم الها / از این هیاهو خسته ام ، از این صداها
هر روز من طی می شود با یک سؤالی / اندوه من از بی جوابی بر چراها
ای مردمان لبخند هم گاهی نیاز است / می نالم از این چهره سرد شماها
پروردگارا با زبان بی زبانی / آهم ببین ، حرفم شنو ، بین دعاها
مردی برای نان شب محتاج گشته / تا روی گردانم ببینم این نماها
از بی پناهی اشک ریزد دیگری لیک / امید دارد بر تو ای تنها پناها
امشب سرم سنگین و گیجم از تلاطم / انگار می آید به سویم این نداها
<< من در کنارت جای جای هستی تو / می مانم حتی با تمام این جفاها >>
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
چه كساني از غزل جدي امروز ميگويند؟
به جاي مقدمه:
«پذيرفتن نيما به اين معني نيست كه شاعر، خود را مقيد كند كه در قالب نيمايي شعر بنويسد،
چه اين خود قيد ديگري است و نيما هرگز چنين نميخواست. ارج كار نيما در اين است كه
ارزشهاي نيكوي گذشته، در شعرش نفي نشد. نيما دريچهاي ديگر به روي شعر فارسي گشود
و گرچه، اين دريچه در لحظهاي گشوده شد كه شعر فارسي، به راستي خناق گرفته بود، اما اين
هرگز به آن معني نبود كه بايد همة دريچههاي ديگر بسته شود. مگر نه اينكه شعر، آزادي است
و مگر نه اينكه مقيد كردن شاعر در يك قالب، گيرم، قالب آزاد، خود به نوعي ديگر، سلب آزادي
از شعر است؟»1 . . . . .
ادامه مطلب
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
روز ی از عشاق هم تقدیر کرد
کاش می شد برگ برگ زندگی
قصه ی مینا رخی تحریر کرد
در جنون و مستی این خاکیان
می توان دیوانه را زنجیر کرد
این حکایت قصه ی صد سال نیست
ناگهان ، یک آن ، مرا پا گیر کرد
از پس این اتفاق ناگزیر
حال و روزم خوب شد ، تغییر کرد
در خیالم می نوشتم با نگاه
می توان هر بحر را تبخیر کرد
سرخوش از این حال و روز دلنشین
گفت ساعت باز او هم دیر کرد !!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
